السيد محسن الأمين ( مترجم : على حجتى كرمانى )

202

سيره معصومان ( فارسي )

در روز فتح خيبر ، جعفر بن ابى طالب خدمت پيغمبر ( ص ) آمد و آن حضرت ديدگانش را بوسيد و وى را در آغوش گرفت و فرمود : ندانم به كدام يك از اين دو شادمان باشم : به فتح خيبر يا آمدن جعفر ؟ ! چون خيبر گشوده شد ، حجاج بن علاط كه اسلام آورده بود ، گفت : اى رسول خدا ! من مالى در مكه دارم كه در دست بازرگانان مكّى پراكنده است ، به من رخصت فرماى تا به خاطر آن برون شوم و من ناچارم آن چه را كه نيست بازگويم . پيامبر ( ص ) به او اجازه داد . وى گويد : مردانى از قريش مرا ديدند ، آنها كه از مسلمان شدن من بىاطلاع بودند گفتند : به ما خبر رسيده كه قاطع ( پيامبر ( ص ) ) به خيبر رفته ، كه روستاى حجاز بود ، رفته است . پاسخ دادم : من خبرى دارم كه شما را شادمان مىسازد ، او چنان شكستى خورد ناشنيدنى و يارانش كشته شدند و خود محمد به بند افتاد و خيبريان گفته‌اند : او را نمىكشيم تا به مكيان بسپاريمش و آنها به تلافى آن چه از مسلمانان بديشان رسيد وى را در ميان خود بكشند . آنها از شنيدن اين خبر فرياد و غريو ( شادى ) سر دادند . من گفتم : مرا در جمع مالم در مكه يارى كنيد زيرا مىخواهم به خيبر بازگردم تا پيش از آن كه تجار بر من پيشى بگيرند ، از اموال محمد برخوردار شوم . عباس ( عموى پيامبر ( ص ) ) نيز اين خبر را شنيد و از من دربارهء آن پرسيد . به او گفتم : سخن مرا سه روز پيش خود محفوظ نگاه دار چون من بر طلب خويش مىترسم . گفت : چنين كنم . گفتم : برادرزاده‌ات خيبر را فتح كرد و آن چه را كه در آنجا بود صاحب شد و دختر فرمانرواى آنها را به همسرى گرفت . من نيز مسلمان شده‌ام و فقط به اينجا آمده‌ام تا مالم را بستانم . چون روز سوم فرا رسيد عباس حلّه‌اى در بر كرد و خود را خوشبو ساخت و عصايش را به دست گرفت و بيرون آمد و به طواف كعبه مشغول شد . چون مكيان او را ( با اين وضع ) ديدند ، گفتند : ابو الفضل ! به خدا اين نهايت بردبارى است ! عباس گفت : اين طور نيست ! به آن كه به دو سوگند مىخوريد قسم كه محمد خيبر را فتح كرده و دختر فرمانرواى آنها را به همسرى گرفته و اموال ايشان را تصاحب كرده و اين اموال از آن او و يارانش شده است . مكيان پرسيدند : چه كسى اين خبر را به تو رسانده ؟ گفت : همان كسى كه شما را بدان اخبار آگهى داد . او در حالى كه اسلام آورده بود بدينجا آمد . مكيان گفتند : دشمن خدا بگريخت ! ! سپس اخبار فتح پيغمبر ( ص ) بديشان نيز رسيد . اين خبر نشان مىدهد كه شوكت قريش پس از واقعهء خندق درهم شكسته بود و گرنه عباس در برابر آنان چنين جسارتى از خود بروز نمىداد ، همان‌گونه كه در روز جنگ بدر جسارت واماندن از آنها را نداشت . فدك ابن اسحاق گويد : چون رسول خدا ( ص ) از خيبر فراغ يافت خداوند در قلوب ساكنان فدك بيم و